تبليغاتX
سودای دل
کاش می دانستم چیست که از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
 ذرات وجودم...

 

 

 

همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت

 

 

به خدا دوست داشتن تو

 

 

هم یک عشقه هم یک عادت

 

 

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

 

 

زهی دل آفرین دل مرحبا دل

 

 

زدستش یک دم اسایش ندارم

 

 

نمی دانم چه باید کرد با دل

 

 

هزاران بار منعش کردم از عشق

 

 

مگر برگشت از راه خطا دل؟

 

 

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد

 

 

فلاکت دل مصیب دل بلا دل

 

 

از این دل داد من بستان خدایا

 

                           

زدستش تا به کی گویم خدا دل؟

 

 

درون سینه آهی هم ندارم

 

 

ستمکش دل پریشان دل گدا دل

 

 

به تاری گردنش را بسته زلفت

 

 

فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

 

 

بشد و خاک زکویت بر نخیزد

 

 

زهی ثابت قدم دل با وفا دل

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و دوم تیر 1386  |
 شیوانا

روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته

 است.شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد.شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و

 اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است.


شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد

 ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.


شيوانا با تبسم گفت:"اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد؟"


شاگرد با حيرت گفت:"ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"


شيوانا با لبخند کفت:"چه کسي چنين گفته است.تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و همين دليل آتش

 عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است.اين ربطي به دخترک ندارد.هر کس ديگر هم جاي اين

 دختر بود تو،اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي.بگذار دخترک برود!اين عشق را به سوي دختر

 ديگري بفرست.مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني.معشوق فرقي نمي کند چه

 کسي باشد!دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.چه بهتر!بگذار او

 برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري پيدا کند!به همين سادگي!"

 

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه نوزدهم تیر 1386  |
 تست خود شناسی

احساس غالب شما

افراد در شرايط مختلف زندگى احساس هاى متفاوتى دارند و طبيعى است

 

كه اين احساس هاوعواطف تا حد بسيار زيادى از كنترل شخص خارج

 

است؛ در شرايط بسيار خوب مى توان اين شرايط را پذيرفت و به زمان

 

اجازه داد تا آنچه پيش آمده را به حالت عادى برگرداند. به هر حال،

 

پذيرش احساس درونى مستلزم آگاهى كامل از اين احساس است

 

وتست امروز ما به شما مى گويد كه در حال حاضر چه احساسى

 

كنترل  شما رادر دست دارد و بر ديگر احساسات شما غالب است.

 

*****************************************

  
١ - اگر همين حالا يك ليوان شيشه اى را در ذهن تان مجسم كنيد،

 

اين ليوان به كدام يك از موارد زير شبيه تر است؟


الف ( نيمه پر است.


ب) از پشت آن تصاوير مبهم و تار هستند.


ج) شكسته است.


ر) كثيف و پر از لكه است.


***********************
٢ - با آتش چگونه بايد مبارزه كرد


الف) آب


ب) آتش


ج) هر چيزى كه دم دست باشد


د) بايد از زيبايى آن استفاده كرد


***********************
 
٣- در ميان رنگ هاى زير، كدام يك را در حال حاضر مى پسنديد؟


الف) زرد يا سبز


ب) سفيد يا خاكسترى


ج) سياه يا زرشكى


د) ارغوانى يا نقره اى


***********************
٤-لبخند نشانه اى است از:


الف) آرامش درونى


ب) تلاش براى هماهنگ شدن با محيط


ج ( يك مشكل بزرگ

د) نشاط و شادابى


***********************

 ٥- از ميان نوشيدنى هاى زير كدام را در حال حاضر ترجيح مى

 

دهيد؟


الف) نوشابه


ب) آب


ج) هرچيزى باشد فرقى ندارد


د) يك نوشيدنى انرژى زا


***********************
 
۶ -از ميان اشياى زير كدام يك با وضعيت روحى شما در حال حاضر

 

تناسب بيشترى دارد؟


الف) گل


ب) آيينه


ج) شمع
د) توپ
***********************


۷ -وقتى هيچ رنگى وجود نداشته باشد.


الف) از بوها مى توان استفاده كرد


ب) هيچ وقت به اين موضوع فكر نكرده ام


ج) همه چيز تهى است


د) مى توان به رنگها فكر كرد


***********************
۸ -هر شب چقدر مى خوابيد؟


الف) هشت ساعت


ب) بستگى دارد


ج) پنج ساعت يا كمتر


د) دوازده ساعت


***********************
۹-  نظر شما در باره عكس چيست؟


الف) خوب هستند


ب) من در عكس ها خوب به نظر نمى رسم


ج) روح شما را تسخير مى كنند


د) سرگرمى خوبى هستند


پس از پاسخ دادن به سؤالات تعداد جواب هاى الف ، ب ، ج و د را

 

محاسبه كنيد .

چنانچه بيشترين تعداد پاسخ ها شما، جواب الف بوده است، بايد گفت:

 

در حال حاضر شما يك احساس عادى و معمولى داريد. احتمالاً شما

 

آنقدر مشغول كار و درگيرى هاى زندگى هستيد كه تمام وقت و انرژى

 

تان صرف آنها مى شود. به نظر مى رسد شما فرد بدبينى هستيد كه به

 

شدت تحت تأثير منطق تان قرار داريد. بنابراين احساس غالب شما

 

احساس اطمينان و توانايى است. شما در وضعيت روحى متعادلى قرار

 

داريد و مى توانيد مسائل را به وضوح ببينيد و مورد تحليل قرار دهيد.

 

اما يادتان باشد، منطق به تنهايى راه گشاى كار شما نيست. اگر احساس

 

تان را كاملاً ناديده بگيريد، در آينده به شدت براى آنچه از دست داده

 

ايد تأسف خواهيد خورد.

 

***********************
اما اگر بيشترين پاسخ هاى شما مورد ب را شامل مى شده است: شما هيچ

 

احساس خاصى در حال حاضر نداريد. به عبارت ديگر احساس شما يك

 

احساس خنثى است. اما اين احتمال وجود دارد كه در شرايط بحرانى

 

كنترل احساسات تان از دست شما خارج شود. همچنين شما به جزئيات

 

زندگى بى توجه شده ايد و همه چيز را در يك كل خلاصه كرده ايد.

 

در مجموع شما كسل هستيد و در زندگى هيچ موضوع جالبى پيدا نمى

 

كنيد، اما كماكان به منطق خود پاى بند هستيد. مشكل اين است كه

 

 وقتى احساسات شما بر منطق تان غلبه كند، ديگر نخواهيد توانست 

 

اينگونه بى تفاوت از كنار همه چيز بگذريد و در اين زمان است كه  

 

دچاردوگانگى و ترديد مى شويد.

***********************
كسانى كه بيشترين جواب هايشان مورد ج بوده است : در حال حاضر

 

غمگين و افسرده هستند و از يك موضوع خاص به شدت ناراحت مى

 

 باشند. شما اندوه را درون خود احساس مى كنيد و اين موضوع حتى

 

براى ديگران نيز قابل حس است. به نظر مى رسد شما اخيراً شرايط

 

بسيار بدى را تجربه مى كنيد و در حال تلاش هستيد تا از اين شرايط

 

خارج شويد. گاهى اوقات احساس تنهايى و پريشانى بر شما غالب مى

 

شود كه به احساس افسردگى شما دامن مى زند. حتى يك كلمه حرف

 

اشتباه نيز مى تواند نگرش شما نسبت به زندگى را به شدت تحت تأثير

 

منفى قرار دهد. اما يك توصيه كلى اين است كه اجازه ندهيد بازى هاى

 

كسانى كه مى آيند و مى روند و نيز شعبده روزگار شما را تا اين اندازه

 

تحت تأثير قرار دهد. به قول معروف: زندگى همين است! 

***********************
و اما كسانى كه بيشترين تعداد پاسخ ها را به جواب داده اند : در حال

 

حاضر بسيار شاد و پرانرژى هستند و دوست دارند اين انرژى را به هر

 

شكل ممكن تخليه كنند. اين افراد در حال حاضر برسرعت زندگى شان

 

افزوده اند واين سرعت آنها را تا حد جنون شاد مى كند و اين شادى

 

در لحظه برايشان بالاترين درجه اهميت را دارد.

 

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386  |
 کلمات پاره ای از بودنم هستند

آره می نویسم که بگم هستم می خوام با کلماتم اینو بگمخب چی باید

 

 بگم؟آهانمی خوام قالبمو عوض کنم هر کی قالب قشنگ سراغ داره واسم

 

آدرسشوبذاره به دلیل اینکه حالم گرفته است نمی دونم چی بنویسم چند

 

بیتی که یادم می یاد می نویسم تا بعد که بیام یک آپ درست ودرمون بذارم

 

تاکه بودیم نبودیم کسی                           کشت مارا غم بی همنفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند                          خفته ایم وهمه بیدار شدند

 

                قدر آیینه بدانیم چو هست           

                                                      

                                                   نه در آن وقت که اقبال شکست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه پنجم خرداد 1386  |
 اگه دو تا مرد یک زن را بخواهند چه می شود؟

توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست

توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن

توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه

توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه

توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه

توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه

توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه

توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن

توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه

توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه.. البته فیلمهاش هست که اگه ازدواج نکنه چی میشه !!!

توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره.

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه یکم اردیبهشت 1386  |
 بی قرار
صدایت می کنم با اشکهایم نگار من                             بیا امشب به بالین نگاه سوگوارمن

ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید                          تورا می خواند این آشفته قلب بی فرار من

تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را                   به باران نگاهت سخت محتاجم بهار من

منم مجنون ترین لیلی که درآیینه حسرت                      خیال با توبودن زنده ام می داشت یار من

تمام هستی این واژه های مبهم وتنها                          فدای لحظه های غربت چشمت نگار من

تمتم حرفهایم ساکت وبی های وهوی امشب                نشسته در نگاه اشکهای بی قرار من

نبض لحظه هایم جاری یک جرعه فریاد است                  فریاد از التهاب دردهای بی شمار من

به دیدارم نمی آیی،سراغ از من نمی گیری                    ببین این شعر بارانی است تنها یادگارمن

 

تقدیم به کسی که تونست برای یک روز شور وهیجان قبلیمو بهم برگردونه

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم اسفند 1385  |
 سودای دل سارا
سلام دوستای گلم.بازم اومدم اپ کنم ولی یک کم متفاوت با گذشته.این دفعه یکسری حرفها توی گلوم قلنبه شده بود که داشت خفم می کردگفتم بیام حداقل توی وبلاگم اینهاروبنویسم تاشاید یک کم راحت شم.راستشوبخواین این روزهابدجوری حالم گرفته است نفس کشیدنم واسم مشکل شده توی این هوای مصنوعی دارم خفه می شم.ازاین همه فکرای محدود حالم به هم می خوره.شرایط خیلی مسخره ای شده .همه دم از آزادی می زنن ولی کجاست؟چرا نمی تونیم اونطور که می خوایم زندگی کنیم؟چرا نمیتونیم راه زندگی مونو خودمون انتخاب کنیم؟البته نه فکرتون منحرف نشه منظورم درهمون چهارچوب هنجارهاست ولی هنجارهای ما اینقدرمحدود شده که خیلی واضح حق انتخاب ازآدمها گرفته شده.همه جا یک زور هست که بهت بگه کارتو درست نیست باید این کارو انجام بدی.این همه محدودیت فکری برای چیه؟چرا خودشونو به یکسری مسائل که فقط جزئی اززندگی هستند مشغول کردند؟چرابه یک آدم که خودش فکروقدرت تمیزوحق انتخاب داره می گن اونطوری حرف بزن که ما می گیم اون طوری زندگی کن که ما می خوایم؟!!!!!!!!بابا یک خرده چشماتونو باز کنین فکرتونو گسترش بدین والا دنیا به اندازه دیدماست.چرادیدمون باید اینقدرکم باشه که فقط تا شعاع یک متری روببینیم؟باید اونقدر وسعتشو زیاد کنیم که بتونیم تا سیاره های دیگه وچیزهای فرامادی روهم ببینیم.تاکی ساکت بشینیم ونگاه کنیم وبگیم چشم؟مگه ماتوی گوشمون حلقه داریم؟مگه عصرجاهلیته؟دلم می خواد برم یک جایی که راحت نفس بکشم راحت حرف بزنم بدون اینکه ازم بخوان ازبعضی از چیزها فاکتوربگیرم.راحت زندگی کنم((زندگی))باتمام معنای اون.باتمام وجود اززندگی کردن لذت ببرم.مگه برای چی به دنیا اومدیم؟برای اینکه ازاین که هستیم لذت ببریم به اوج وکمال وحقیقت برسیم.مهم کمال وحقیقته مسیرمهم نیست.ممکنه خاکی باشه ممکنه اسفالت.اتخاب راه هم به عهده خودمونه.چراراه رو به ما می دن می گن همینوبرو؟متنفرم ازاینطور زندگی کردن.اصلا یک چیزی بیاین از خودمون شروع کنیم از همینجا بذارین ما الگوبشیم تا اون...که توی خیابون ولشون کردن برای گرفتن ازادی وارامش ما هم یاد بگیرن البته برنامه های اونا از پیش تعیین شده است وفکرنمی کنم تغییری پیدا کنه.بیاین ادمهارو همونطوری که هستند قبول کنیم با تمام عقایدشون حالا چه مطابق میل ما باشه چه نباشه.ادمها باتمام شخصیت وجودیشون محترمند.پس یک یا علی خرجشه.یا علی؟ 

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385  |
 چشم سخنگوی تو...

 

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم

 

سخنگوی توام

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سیزدهم دی 1385  |
 بهترین بهانه

اسمان پر ستاره خوب من ماه شب من

 

ای که ذره ذره عشقت همدم تنهایی من

 

درمیان دست گرمت یک بغل عشق و صداقت

 

رنگ چشمان قشنگت رنگ دریای حقیقت

 

اب دادی تا برویم خار گشتی تا ببالم

 

خود خدا گشتی همیشه تا نبینم من نگاهت

 

مثل توشیدا ندیدم ای ستاره ای امیدم

 

ای تو تنها موج دریا بی تو بودن را نبینم

 

اسمان پرستاره ،یارمن بال وپر من

 

ای تو بهترین بهانه، ای باور زندگی من

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه پنجم آبان 1385  |
 از خلیل جبران2

 

عشق چیزی جزخود نمی دهد وچیزی جز ازخود نمی گیرد.

 

عشق دربند چیزی نیست ونه دربند می افتد زیرا عشق خود رابسنده است.

 

انگاه که عاشقید مگوئید که خداوند دردل من است بلکه بگوئیدکه

 

من در دل خدا هستم.

 

وگمان نکنید که می توانید گذرعشق را خود برگزینید زیرا عشق اگر

 

شما را شایسته بداند گذرشما را خود تعیین می کند.

 

عشق ارزویی ندارد مگر اینکه خود را به انجام رساند.ولی اگر عاشقید

 

وناچار ارزوهایی دارید بگذارید که ارزوی شما چنین باشد:

 

اب شوید ومانند جویباری باشید که اهنگ خودرا به گوش شب می رساند.

 

که درد مهر فراوان رابدانید.

 

که از درک عشق خود مجروح شوید و با شوق و شادی خونتان بریزد.

 

که هنگام سپیده دم بادلی پران بیدار شوید و

 

برای روز دیگری از عشق سپاس به جا اورید که هنگام نیمروز بیاسائیدودر

 

جذبه عشق فرو روید که شامگاهان با حق شناسی

 

به خانه بازگردید وسپس دعائی به معشوق در دل واواز ستایشی بر لب به خواب

روید.

 

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه پنجم آبان 1385  |
 از خلیل جبران
سلام دوستای گلم.خوبین خوشین سلامتین؟خب خداروشکرمی گم که خیلی دلم براتون تنگ شده آخه دوهفته ای می شه که نبودمولی خب حالا که اومدماز همتون ممنونم که توی این مدت تنهام نذاشتین و اومدین پیشمممنونم از همتونوشرمندم اگه نتونستم به بعضی از دوستام سر بزنم یا دیر رفتممنو حتما می بخشین دیگهراستی بچه ها شنبه تولدم بود برای کادو واسم دعا بفرستین.خب حالا بریم سر این اپ این دفعه.یک متنی گذاشتم اگه خوشتون اومد بگید که ادامشم بذارمهمتونو دوست دارم.موفق باشین

 

هنگامیکه عشق

 شمارافراخوانددرپی او روید،گرچه راهش سخت و پر نشیب است.وچون بالهایش شمارا درخود گیرد به وی سر   فرود آرید ،گرچه تیغی که درمیان پرهایش نهان است کالبد شمارا مجروح کند.وچون با شا سخن گوید به وی ایمان داشته           باشید،گرچه نوایش آرزوها واندیشه هایتان را درهم شکند همانگونه که باد شمال باغستانها را ویران کند.

زیرا همچنان که عشق تاج بر سرتان می نهد همانگونه نیز شمارا به چلیپازند وهمچنان که عشق برای پرورش شمااست 

همانگونه نیز برای برش شاخه های بیهوده شمانیز هست. مانند دسته خرمنی  شما را گرد هم می آورد .آنگاه خرمن کوبی تان می کند تابرهنه شوید ،غربال می کند تا اززندان پوست آزادتان سازد.آسیا می کند تا به سفیدی رسید .خمیرتان می کند تا نرم شوید،وسپس شمارا به آتش مقدس خود می فرستد تا نان مقدسی برای مهمانی مقدس خدا شوید.همه این کارها را عشق  با شما می کند تاراز دل خویش را بدانید وبا چنین دانشی جزئی ازدل زندگی شوید .                                              

اما اگر براثرترس تنها جویای آرامش وآسایش عشقید،پس بهتر است برهنگی خود را بپوشانید وازمیدان خرمن کوبی عشق گام بیرون نهید،به جهان بی موسمی بروید که بخندید ولی نه با همه خنده های خود وبگریید ولی نه با همه اشکهای خود...

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385  |
 از اوشو...

 

تنها آن به کمال رسیده است که قادر به بخشیدن

 

است،زیراتنهااوازعشق آکنده است.

 

عشق برآمده ازسرنیازرا نمی توان عشق نامید،

 

بلکه نیازاست ونیازرا چگونه توان جای گرفتن در پایه ی عشق

 

است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

عشق ،تنعم است وسرشاربودن،عشق یعنی

 

چندان مالامال ازحیاتی که درمانده ای آن را چه کنی،پس درخانه ی

 

دلت رابرهمگان 

 

می گشایی و قسمتش می کنی!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385  |
 دوست داشتن

اری اغاز دوست داشتن زیباست

 

گرچه پایان ره ناپیداست

 

من به پایان دگر نیدیشم

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

از سیاهی چرا هراسیدن

 

شب پر از قطره های الماس است

 

انچه از شب بجای می ماند

 

عطر خواب اور گل یاس است

 

 

اه بگذار گم شوم در تو

 

کس نیابد نشانه ی من

 

روح سوزان و اه مرطوب

 

بوزد بر تن ترانه ی من

 

 

اه بگذار زین دریچه باز

 

خفته بر بال گرم رویاها

 

همره روزها سفر گیرم

 

بگریزم ز مرز دنیا ها

 

 

دانی از زندگی چه میخواهم؟

 

من تو باشم تو من...پای تا سر تو

 

زندگی گر هزار بار بود

 

بار دیگر تو......بار دیگر تو

 

 

انچه در من نهفته دریانی است

 

کی توان نهفتنم باشد

 

با تو زین سهمگین طوفان

 

کاش یارای گفتنم باشد

 

 

بس که لبریزم از تو میخواهم

 

بروم در میان صحراها

 

سربسایم به سنگ کوهستان

 

تن بکوبم به موج دریاها

 

 

اری اغاز دوست داشتن زیباست

 

گرچه پایان ره ناپیداست

 

من به پایان دگر نیدیشم

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه یازدهم شهریور 1385  |
 آدم برفی

 

آدم برفي به ادمها مي خندد چون قلب ادم برفي با خورشيد بهاري گرم مي شود ولي قلب ما

 ادمهاگاهي توي بهار هم سرد و بي روح باقي مي ماند.....ادم برفي به ما مي خندد چون قلبش را

 به هر شكلي كه بخواهد در مي اورد ولي قلب ما ادمها وقتي شكست ديگه شكل نمي

گيرد.....ادم برفي وقتي قلبش دو تكه شود باز به هم وصلش مي شود ولي ما ادمها وقتي قلبمون

دو تكه شد...تكه هاش دور مي اندازيم.....اي كاش منم يك قلب ادم برفي داشتم.

 

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم شهریور 1385  |
 عشق یعنی...

من / عشق

 پاك                   يعني

سرزمين                       لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

 در                        عشق يعني ...   شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                          وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                    افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعن

  

***زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق ***                                                     

                                                    ***زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق*** 

*** زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق ***                                                           

                                                   ***رفتن و آخر رسیدن بر در       آبادی       عشق***

 

 

                              

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم شهریور 1385  |
 تمنا
                                    

     نگاهش می کنم یک بار دیگر                    

 

     تمنایم فراتر ار نگاهم                                                                              

 

     نگاهش را می گیرد از من                                                                        

 

     تمنا را به دست باد سپارد                                                                       

 

     نمی دانم گناهی را چه کردم                                                                   

 

     نمی دانم چرا اینگونه کردم                                                                       

 

     نمی دانم در این آشفته حالی                                                                  

 

     صدا را تمنا را من چه کردم  !!!!                                                                  

 

اندیشه ام را بارها بر فرازش                                                                    

 

نگاهم را به تکرار بر نگاهش                                                                    

 

چه گویم در این آشفته حالی                                                                   

 دگر بار هم با من نیاید  

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یکم شهریور 1385  |
 درخت سیب

تو به من می خندیدی و نمی دانستی                                          

ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه                                                                                                                                         

سیب رادزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را در دست تودید

 

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک        

 

وتو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من

 

آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا

 

 

خانه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟؟؟

 

 

 

                                          

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یکم شهریور 1385  |
 
 
بالا